شعر

سلام ای پادشاه کل عالم، سلام ای خالق هوا وآدم، سلام ای بی نشان وجا وفرزند، سلام ای آنکه نامت شد خداوند.

نمیدونم که هستی یا چه هستی،به ماگفتند و می گویندهستی اگر هستی و مرا هستی از توست،غم و شادی و عیش و مستی از توست.

باید آهسته نوشت ،با دل خسته نوشت،با لب بسته نوشت،گرم و پر رنگ نوشت، روی هر سنگ نوشت، تا بدانند همه، تا بخندند همه، که اگر عشق نباشد دل نیست، یک دل جدا از تب عشق، به خود عشق قسم، جز دل نیست.

بهشت ودوزخ وتهدید و ترغیب، نماز وروزه وتطهیر وتذهیب،برای چیست؟این الفاظ والقاب؟چه کس این دسته گلها داده به آب؟

من دلم می خواهد با طلوع خورشید، جای هر قطره ی شبنم،روی هرگلبرگی بنویسم،دوستت میدارم.

روز اگر زود گذشت، و نچيديم گل از سرخه قروب، رو نگيريم زه تاريکيه شب، که سحر ميرسد از رهو درونه چشمش، اسره روشنه صبحی دگر است .

کجا خورشيد از نورش جدا بود؟ خدا بی عاشقانش کی خدا بود؟ جهان زيده انديشها نيست، کسی پنهان به پشته شيشها نيست، ميانه ما و او واو است بردر، برايه يک عزيزم واو مگزر.


سهراب سپهری

ديرگاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است.

بانگي از دور مرا مي خواند،

ليك پاهايم در قير شب است.

رخنه اي نيست در اين تاريكي:

در و ديوار بهم پيوسته.

سايه اي لغزد اگر روي زمين

نقش وهمي است ز بندي رسته.

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است.

روزگاري است در اين گوشة پژمرده هوا

هر نشاطي مرده است.

دست جادويي شب

در به روي من و غم مي بندد.

مي كنم هر چه تلاش،

او به من مي خندد.

نقش هايي كه كشيدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هايي كه فكندم در شب،

روز پيدا شد و با پنبه زدود.

  ديرگاهي است كه چون من همه را

رنگ خاموشي در طرح لب است.

جنبشي نيست در اين خاموشي:

دست ها، پاها در قير شب است.